تبليغاتX
برای مانا
میخواهم امید را برای امیدم زنده کنم ، تا بلکه بیشتر زنده بمانم ...
همه ی ما یه روزی از بین میریم. بالاخره یه روزی میاد که دیگه کسی نیست صدامون کنه و هیچ کسی هم دیگه صدامونو نمی شنوه. این باور همه ی ماست

اما شاید لحظه های ما هیچوقت از بین نرن شاید خواب هایی که ما می بینیم ثانیه هایی که زندگی ما رو تشکیل میدن هرگز نمیرن... شاید این ۲۰ روزی که به من گذشت یه زمان دیگه یه جای دیگه واسه یه ادم دیگه هم اتفاق بیوفته.اون موقع من شاید نباشم اما مطمئنم اون ادم هم مثل من تو این جریان خیلی چیزا رو یاد میگیره.

این ۲۰ روز به اندازه ی ۲۰ سال زندگی بود چون به من خیلی چیزا رو یاد داد. تو این خواب ۲۰ روزه یه چیز خیلی مهم به من ثابت شد. این که خدا هست. خیلی از ادما تا اخر عمرشون هم شاید بودن خدا رو حس نکنن حتی با وجود این باورشون که خدایی وجود داره. اما من به خدا رسیدم... به معنای واقعی رسیدم.

دقیقا روز اخر یکی یه حرف خیلی خوبی بهم زد. گفت توکل فقط این نیست که بگی توکل دارم باید دلتو قلبتو هم وصل کنی به خدا و واگذار کنی به اون. من این کارو کردم و دقیقا همون شبش صدای نفس های ارمان رو شنیدم....

من به چهره ی واقعی ادما هم رسیدم. چهره ی خیلیا برام واضح شد ادمایی که یا نمی شناختم یا فکر می کردم که می شناسم. تو خوابم چند تا فرشته داشتم و متاسفانه تعداد زیادی هم ادم بد اما زیبایی  فرشته ها رو بیشتر از زشتی اون ادما حس کردم و شاید همین دلیل زنده بودنمه وقتایی که نا امید میشدم و کم میاوردم صدای فرشته ها حرفاشون و امیدواری هاشون ارومم میکرد.

 تو این خواب ارمان من گم شد اما احساسش گم نشد صداش حرفاش و حتی بودنشم گم نشد من هر شب طبق عادت باهاش حرف میزدم البته این بار با عکسش. باهاش می خندیدم گریه می کردم دعواش میکردم و مدام بهش التماس میکردم برگرده.

 و بالاخره یه شب ارمان صدامو شنید و برگشت... خیلی دلم می خواست لحظه ایی  رو که چشماشو باز کرد کنارش می بودم و میدیدم .حالا منمو کلی احساس نا توانی که چطوری و با چه زبونی باید از خدا تشکر کنم
 
 الانه که دیگه می تونم بگم من خوشحال ترین و سپاس گذار ترین دختر روی زمینم...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:4  توسط برای مانا مینویسم(محمد آرمان) | 
ارمان ...

حالم خوب نیست اصلا خوب نیستم گیجم منگم نمی دونم چی کار کنم؟ ارمان با بقیه قهر می کنی منم فراموشت میشم؟ ارمان تو نیستی نمی دونم کجایی هیچی نمی دونم نمی تونم باهات حرف بزنم واسه همین اینجا می نویسم چون اگه نگم خفه میشم انقدر دلم پره انقدر بغض تو گلوم بزرگه که داره خفم می کنه. ارمان مامانم حالش خوب نیست تو هم نیستی پس من چی کار کنم؟ بد موقعی تنهام گذاشتی خیلی دوست دارم بدونم اگه من این کارو باهات می کردم چی کار می کردی؟ ارمان 4 روزه ندارمت 4روزه باهام حرف نزدی واسه اینکه نبودن صداتو جبران کنم روزو شب اهنگتو گوش می کنم. ارمان حالا این منم که نمی دونم باید حقمو از کی بگیرم...ارمان حالا داره از طرف تو سمت قلبم بدی میچکه ارمان حالا منم که تنها ام. کاش می دونستم کجایی کاش یکی منو دلداری میداد کاش یکی منو از حال تو با خبر میکرد... هیچ وقت فکر نمی کردم باهام این کارو بکنی فکر می کردم با بقیه فرق دارم اما تو منم ول کردی رفتی. ارمان من می تونستم کمکت کنم می تونستم دلداریت بدم اگه بودی از اون شب که مامانم حالش بد شد این بغض لعنتی جلوی نفس کشیدنمو نمی گرفت. تو با این کارت داری همه چیزو از بین می بری داری منو له می کنی

داری جای عشق تو قلبم نفرت میکاری اگه بهم میگفتی میخوای تنها باشی بهتر از این بود که یهو ول کنی بری.ارمان من تحمل تنهایی رو ندارم و تو هم اینو می دونستی و باهام این کارو کردی قلبم سنگینه  مدام دستام یخ میشه بعضی وقتا حس می کنم دیگه نفسم بالا نمیاد حالم داره از خودم و این وضعیتی که واسم درست کردی به هم میخوره هر لحظه امیدوارم که تمومش کنی این بازی مسخره رو اما دیگه امید تا کی؟ شاید داری امتحانم می کنی شاید داری تلافی 2سال پیش رو در میاری؟ باشه من تاوان پس میدم اما مطمئن باش مثل تو 2 سال دووم نمیارم

وقتی دارم صداتو گوش می کنم چشامو می بندم و سعی می کنم  همون چند ثانیه هم که شده جلو اشکامو بگیرم انگار اینجوری بیشتر می شنوم بیشتر حس می کنم. تو این 4 روز سهم من از تو فقط همین چند ثانیه صداست و هزار ثانیه گریه... همش به این امید می نویسم که یکی که ازت خبر داره بیاد و این حرفارو بخونه و واست بگه که دارم چی میکشم ارمان این قولی نبود که بهم دادی این کارا از اون ارمان بر نمیومد هیچ کدوم از این رفتارا با حرفای اون ارمانی که من میشناختم مطابقت نداره تو گفتی منو به رویاهام می رسونی اما من هیچ وقت رویای تنهایی نداشتم. رویای من دوست داشتن تو بود که خرابش کردی داری همه ی حسامو میکشی. دیشب اصلا نتونستم بخوابم و فقط گریه کردم یه چیزیم نوشتم و بعدش با کلی ذوق و شوق موبایل رو برداشتم که زنگ بزنم و واست بخونمش که...نبودنت مثل  یه خنجر افتاد به جون قلبم:

من می ترسم
چند روزیست میان تاریکی میدوم
چشمه ی اشکم خشک شده و مدام از خود می پرسم چرا؟
در این چند روز من از ظلمت فرار کرده ام و او باز به سراغم می اید
قلب من از دلهره و ترس قالب تهی کرده
شک وجودم را می خورد و من تماشایش می کنم
کسی اشک هایم را نمی داند
نمی فهمد...
کسی وجودم را نمی شناسد, درک نمی کند
من از بی خبری بیزارم
و این چند روز در قفس بی خبری اسیر شده ام
بغضی گلویم را می فشارد
می گوید : صبور باش, نشکن...
اما من نمی توانم, صبوری از توانم خارج است
حس تنهایی تمام لحظاتم را احاطه کرده
من تنهایم اما نمی دانم چرا؟
میگریم اما نمی دانم چرا؟
ایا کسی هست که مرا نجات دهد؟
ایا از میان این قلب های سنگی, این صداهای سرد و نفرین شده و این دل های بی محبت پیدا میشود ندایی که مرا به سوی رهایی از چنگال ترس بخواند؟

ارمان دیگه نمی دونم چی باید بگم فقط بدون این حق من نبود ...

هیچ وقت نمی بخشمت....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:58  توسط برای مانا مینویسم(محمد آرمان) | 
روزي فرشته ي کوچکي سفره ي دلش را پيش خداوند باز کرد:

فرشته- خدايا  چه کنم؟ تنهايم, از نعمت عشق بهره مند نيستم و فرشته اي در کنار ندارم که با او عشقبازي کنم. تو بگو من چه کنم؟
خداوند- فرشته ي کوچک من! بدان که من هميشه در کنار توام و هيچگاه به حال خود وا نمي گذارمت. اکنون بگو کدام يار را مي پسندي که در کنار تو قرارش دهم؟
- خداوندا تو خود قادر متعالي و از همه چيز اگاهي داري. اکنون من چه بگويم؟ - کودک من! نگاه کن! ان موجوداتي که در سواحل درياها, قله ي کوه ها و در پستي دشت ها مي بيني مخلوقات منند! انان همه از نعمت عشق من برخوردارند و من به هر يک ياري زيبا عطا کردم. اکنون که تو فرشته ي معصوم من هستي مي خواهم هديه اي همانند ان که به انسان دادم به تو اعطا کنم!
و خداوند فرشته اي زيبا با بال هاي بلند و زرين به پيش او حاضر کرد. فرشته نگاهي دقيق و از سر شيدايي به فرشته ي بلند قامت انداخت اما تا در چشمهايش زل زد برق خود پسندي را ديد. لحظه اي ترسيد و رو به خداوند کرد:
- بي همتاي من او لکه ي سياهي در چشم دارد او نميتواند يار خوبي براي من باشد. خداوند خنده اي سر داد و ناگهان با اشاره اي فرشته اي ديگر را ظاهر کرد. کودک بيچاره از شدت نور پرتو هاي طلايي که از قامت فرشته منعکس مي شد نمي توانست چشم باز کند. کمي که از شدت نور ها کاسته شد فرشته دست هاي ان زيبا روي را ديد که چگونه به ضرب و خشم الوده است.
- نه خداي من هيچگاه, هيچگاه او را به همبستري نمي پسندم او دستاني غضب الود دارد. پروردگار لبخندي از روي رضايت زد و اسماني ديگري را ظاهر کرد. فرشته سياه پوست بود اما چشماني ابي به رنگ اقيانوس داشت. کودک معصوم متوجه قد بلند او شد که سر به اسمان هفتم خداوند مي سايد.از خالق بي همتايش پرسيد:
- يا رب! او کيست؟ اما خداوند او را به سکوت دعوت کرد. کمي بعد اسمان زير پاي ان فرشته ي بلند قامت به لرزه افتاد و فرشته سر بر خاک ساييد و متلاشي شد. فرشته با تعجب نگاهي به قلبش کرد که ناگهان زشتي و پليدي غروري که قلب فرشته ي مرده را پر کرده بود او را به گريه انداخت, به اغوش خدا پريد و فرياد زد :
- نه نه... خداوند او را به ارامي نوازش کرد و کلمه ي مقدسي را زمزمه کرد. هنوز واژه هاي کلمه به پايان نرسيده بود که نوري سراسر اسمان و زمين را احاطه کرد نوري که درخشش پرتو هاي خورشيد را نيز در چنگ خود گرفته بود. فرشته چشمانش را به خوبي باز کرد و فرشته اي را ديد که بال هاي بلند و مخملين خود را به هم مي زد اما در صورت و قامت خود زيبايي نداشت. کودک مي خواست چهره اش را برگرداند که ندايي از سوي قلب فرشته ي ظاهر شده به گوشش رسيد! او ان ندا را مي شناخت, بله ان نداي عشق و محبت بود, ندايي که چندين وقت بود از دل خود مي شنيد. فرشته را حال عجيبي فرا گرفته بود اشک هايي بي دليل از چشمانش جاري بود و حس پرواز بال هايش را فرا گرفته بود. لحظه اي حس کرد به طرف ان فرشته کشيده مي شود قلب او نيز به فرياد افتاده بود و اغوش عشق را طلب مي کرد اسمان به گردش افتاد و طوفاني در گرفت و در يک ان دو فرشته دست در دست نا پديد شدند...


بله عشق چنين است! خداوند همه ي ما انسان ها را مي ازمايد و بعد به ما هديه اي عطا مي کند .من فرشته نيستم اما مانند انها از خشم و غضب به حيرت مي افتم, از خود پسندي گريزانم و با ديدن غرور اشک در چشمانم حلقه مي زند.
خداوندا همه ي بندگانت را از زشتي غرور و تکبر نجات ده و به نعمت عشق پاک و منزه کن.

به قلم مانا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:24  توسط برای مانا مینویسم(محمد آرمان) | 

از راه دور تو را می پرستم ای قبله امید من ...

از راه دور به تو عشق می ورزم تا فاصله ها را احساس نکنی ...

از همین راه دور با تو درد و دل های خودم را می گویم...

و تو را در آغوش محبت های خود می فشارم آری از همین راه دور

نیز می توانی دست در دستانم بگذاری و با هم

قدم بزنیم به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شودخاطره

هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه

نمیگذارم خاطره هایمان از ذهنم دور شود ...

آن نگاه هایت که سعی میکرد از چشمانم فرار کند ....

دستات زیبایت که به نوازش دست هایم غریبی میکرد....

این فاصله ها را با محبت و عشق

از بین میبرم و کاری میکنم همیشه احساس

کنی کنار منی و این است برایم یک خواب عاشقونه خواب با هم بودن

خواب نگاه کردن در چشمان هم عاشق بمان چون

 پایان این راه شیرین ،  مقدس است (عاشقم بمان)




(واقعان حسودیم میشه 80 تا نظر هم رد کرد)

دوست دارم مانا



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:38  توسط برای مانا مینویسم(محمد آرمان) | 
از لابلاي شب که در برم  مي گيرد                                                                                ،                                  سياه , چونان درازاي دوزخ
خدايان را هر انچه هستند شکر مي گزارم                 ،                  براي روح تسخير ناشدني ام!


سلام

نمي دونم بايد از کجا شروع کنم و چي بگم اما اينو مي دونم که حتما بايد ميومدم و حرفامو مي زدم چون تو اين وبلاگ خيلي ها به من لطف داشتن که هيچ کدوم از اين لطف ها و محبت ها رو نميشه بي پاسخ گذاشت.
 نمي دونم بايد خودمو چطوري معرفی کنم.من مانا ام...يه دخترمثل تمام دختراي اين دنيا که اکثرا دلشون براي دوست داشتن و دوست داشته شدن مي طپه و تو يه زماني که اصلا فکرشو نمي کردم خدا اين شانسو به من داد که بتونم کسي رو از ته دل دوست داشته باشم. يه کسي که به معناي واقعي براي من تو زندگي ارمان و اعتقادي به وجود اورد.
من و ارمان دو سال پيش با هم اشنا شديم و به دلايلي نتونستيم با هم بمونيم اما بعد از دو سال به طور اتفاقي با هم برخورد کرديم و اين برخورد هم به نفع من تموم شد و هم به نفع ارمان(البته زياد مطمئن نيستم) و حالا ما با هميم.
    مي دونين, خيلي خوبه که يه کسي تو زندگيت باشه که حس کني حتي اگه جسمش کنار تو نيست اما تو بهش تکيه دادي و دلت هميشه قرصه که اره يکي هست که به ياد من و همه ي سختي ها و مشکلاتم باشه.من ارمان رو به عنوان يه همراه تو زندگي مي شناسم و يه جورايي اون براي من يه ارمان و عقيده ي واقعيه! شايد شماها فکر کنيد من اومدم اينجا که واسه ارمان تعارف تيکه پاره کنم و خلاصه يه وبلاگ پر سوز و گداز و رمانتیک بسازيم, اما اصلا اينطور نيست چون من نه مثل ارمان مي تونم همچين شعرهايي بگم و نه ميتونم اينهمه احساس رو جبران کنم.
من پست دادم چون از همه ي شما تشکر کنم و بگم همتون رو دوست دارم. مرسي از اين همه محبتي که نسبت به من و ارمان و اين وبلاگ دارين.
  .همه ي دوستاي با معرفت و گل ارمان که دورادور مي شناسمشون و کسايي که هنوز افتخار اشنايي ندارم باهاشون و مرسي از سارا جون که هميشه لطفش شامل حال من ميشه.
  و مرسي از تو ارمان...

 بابت اينهمه احساس گرچه تشکر کردن از ادما واسه عشقي که تو قلبشون دارن کافي نيست و من وقتي براي اولين بار اين وبلاگ رو باز کردم با ديدن اسم وب *براي مانا *حتي با اينکه شعرت رو هم نخونده بودم حس کردم بار بزرگي رو دوشم گذاشته شده که بايد به خاطرش خدارو شکر کنم و بتونم يه روزي اين بار رو با همه ي عشق و احساسي که ازش پره و با همون سنگيني برگردونم گرچه خيلي سخته و شايدم اصلا نشه اما شيرينه چون تو زندگي حسي بهم ميده که به همه ي سختي هاي دنيا مي ارزه.
من به قولم عمل کردم ارمان. من سکوت کردم و گذاشتم دلم حرف بزنه و طپش هاي قلبم بهم بگه که چي بگم.
بازم ميگم....

شبهايي که فانوس اسمان خاموش مي شود, روز هايي که در تنهايي خود غوطه مي خورم, هنگامي که با اشک هايم تنها مي شوم, لحظاتي که بي توام و تمام ثانيه هايي که نفس هاي مرا در اغوش ميکشند,... من تمام اين شبها و روزها و ثانيه ها و لحظات را با ياد تو, نام تو و بوي تو معطر مي کنم ...
هميشه تو قلبمي...
                         

                                            مانا

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:15  توسط برای مانا مینویسم(محمد آرمان) | 

برای مانا

می خواهم تصویری از چشم هایت بکشم

همان چشمانی که همیشه از کوچک بودنشان ناراحتی

ولی نمیدانی که چشمهایت همچون دو فانوس  درخشانند

می خواهم در رویاهایم لبهایت  را به تصوریر در اورم

که فقط با من حرف بزند

می خواهم با قلم موی خیالم برایت گیسو بکشم

میخواهم قدم هایت را بکشم که فقط به سوی من می آیند

میخواهم مهربانیت را بکشم

میخواهم از تویک فرشته بسازم

میخواهم با قلموی خیالم عشقمان را رنگ کنم

تو بگو ای خوب،ای صمیمی

باید آن را چه رنگ بزنم ؟

من قلمم  بیرنگست . . . .

من کجای این خیال را رنگ بزنم

تا حرفها  زیر اشکهای خسته ام  جان ندهد

تو بگو ای عشق ، ای ماهی تنگ بلور دلم

     تو بگو   .  .  .  .

مانا دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:32  توسط برای مانا مینویسم(محمد آرمان) | 

تقدیم به مانا

حرفهایت را خواندم

چقدرزیبا بود

بعد ان را

به روی یک دفتر

تا نخورده٬ قشنگ ٬چسباندم

نامه تو چقدر خوشبو بود

بوی گلهای بهشتی میداد

حرفهایت هنوز هم طعم عطر پاییز عاشقی میداد

گفته بودی عجیب دلتنگ منی

دل من هم برای تو تنگ است

پیش من هم غروب غمگین است

پیش من هم طلوع دلتنگ است

خوشم آمد چقدر دانایی

حالی از حال من نپرسیدی

ولی از پشت قاب دلتنگی

زردیم را چه زود فهمیدی

از دلم پرسیدی

داشت دیشب  تو را دعا میکرد

تشنه بود ونبودی و او داشت

التماس پرنده ها می کرد

گفته بودی زغیبت باران باز هم درد مشترک داریم

تا بخواهی

دوریت کار دست من داده

فاصله که میان ما کم نیست

هیچ کس روزگار اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست

فکرت اینجا میان گلدان است

جلوی چشم ارزوهایم

تو خودت را به جای من بذار

تو دلت سوخت من چقدرتنهایم ؟؟؟؟

دو سالی می شود که با عکست توی این شهر زندگی کرده ام

با یکی دو تماس کوتاهت ماهها رفع تشنگی کرده ام

ولی اخه چقدر بنشینم

گل خشکی میان این کاغذ که به ان وعده ای بیاویزی

بنویس از خودت از این نامه

دو سه خط مختصر٬ فقط فهرست

فقط این بار خواهشی دارم

عکس تازه ای برای من بفرست ......................

 

 مانا دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:40  توسط برای مانا مینویسم(محمد آرمان) | 

خدای من ،ای ارمان و سرانجام من،من دیروز توام و تو فردای منی.من ریشه ی توام در خاک و تو گلاله  منی در اسمان،وما با هم در برابر خورشید می بالیم ... 

سلام

بالاخره شروع کردم اما نه به راحتی اما به خاطر اینکه به سختی به دستش اوردم خیلی دوستش دارم ...

امیدوارم اگر اینجا اومدید دلتون بخواد که واسه ی دهمین بار هم بیاین.خیلی خوشحالم از درست کردن این وبلاگ و از الان قول میدم زیاد غمکده نباشه.راستی تشکر از سارا جونم که دیروز واسه درست کردن این وبلاگ خیلی تشویقم کرد . دیگه چیزی نمیگم فقط اینکه من این وب رو برای این درست که گلم(مانا)همه حرف های دلم رو بشنوه ...

مانا جان دوست دارم .... شنیدی ؟!!!

انتظار

ای مهربانم

چه کرده ای با دل خسته ات

چه شد آن عشق و ایمانت

تا کجا صبوری؟تا کجا نگرانی

تا کجا انتظار بی غبار

هنوز وقت امدنت نیست؟

هنوز نمیدانی برای چه کسی طلوع کنی و مهتابی شوی

پس من کیستم؟نا امیدم نکن از امیدم

اری امیدی که به عشقت بستم

نگو هنوز عاشق نیستم

من به تو ایمان دارم ای بودای من

پایان بده این زخمهای نویی که هردم بر تنم مانده

التیام بده این دردهای افکار کهنگی را

گاهی احساس میکنم

شاید تو عاشق نیستی ؟

اخر مگر ممکن است شمع بسوزد و پروانه دم نزند

پس کجایی ای پروانه ام؟

شاید نیستی و من انتظار برای خیالی میکشم که خود ساخته ام

شاید تو دیگر پروانه نیستی و شاید من پروانه ات نیستم

پس اگر نیستی کیست این شمع

کیست مرا بی تاب کرد؟

کیستی ای مرحم بی تابیم؟

کیستی مرحم زخمهای کهنه ام؟

نه نیستی؟شاید اصلا نبودی

پس من چه کنم با دردهای التیام نیافته ام وتنهایی ام

چه کس با من خواهد بود؟

ایا کسی هست انتظار مرابکشد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:53  توسط برای مانا مینویسم(محمد آرمان) | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
غم عشق (پریسا)
قدرت خواستن و معجزه ی توانستن (پرستو)
ترش و شیرین
دختر البرز (الهه)
زیر آسمان عشق (سجاد)
مسافر (صدا)
بیداری زمان را با من بخوان (مرضیه)
زیباترین عشق (صبور)
ميشه خدا رو حس كرد (مسافر)
ایتالیا صدایمان می زند (فرشاد)
تنهایی (عطیه)
هوای مشرق (پروین)
لیلی (مجنون)
من و خدای مهربونم (آتی)
فرشته آسمانی (سارا)
هر چی که من دوست دارم (امیر)
سمیه (عاشق و معشوق)
رویای بارانی (نیلوفر)
عاشقانه و خاطرات زندگیم (لیندا)
این زن چیزی نمیداند (خاله رویا)
بیمار عشقتم M (احسان)
عشق و تنها عشق (میلاد)
کمپ هواداران خانم فرضی (آرش)
عاشقانه ها (ایرج)
ورود بی معرفت ها ممنوع (دختر آسمان)
یه دلتنگ تنها (؟)
من رفتم دوم دبستان (شادی کوچولو)
یا امام علی (ع) (ابوالفضل)
متولد پاییز (درسا)
هاوژین (سیروان)
ورود افراد کم جنبه ممنوع (شریف)
میخوام لاغر شم (عاطفه)
درد و دل (ارزو)
دفتر من (فاطمه)
همه چیز درباره رپ ایران (شاهین)
یاشار رپفا
تنها (نسیم)
بیا با هم باشیم (سحر)
بچه های احرار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM